تجليل از دانايي و دانايان و پرهيز از چاپلوسي و چاپلوسان راه برون رفت از مشکلات اجتماعي است.
آدم دانا، دلسوز و توانمند، نمي تواند که به نقد ننشيند و تحليل شرايط نکند. انسان هاي دلسوز و علاقمند به کشور، نظام و مردم نمي توانند نسبت به سو»تدبيرها و آثار سو» ناشي از آنها نگويند و ننويسند، هر چند اين گفتن و نوشتن موجب فشار بر آنها و تحميل شرايط محدود کننده شود و آنها را از کار و زندگي باز دارد و زيست پريشي خود و خانواده اشان را سبب شود، از تدريس و تحقيق و تاليف باز بمانند و چه بسا متهم به مسائلي شوند که هميشه از آنها به دور بوده و به دور خواهند بود.
در اوايل اين ماه، مشاور اقتصادي رئيس جمهور و استاندار تهران، 60 اقتصاددان امضاکننده نامه سوم به رئيس جمهور را مورد انتقاد قرار داده بود و گفته بود: کساني که از ريشه و اساس دولت را قبول ندارند، چگونه مي توان به راه حل آنها اطمينان داشت. اقتصاددانان هشدار داده بودند که تورم 25 درصدي رشد نرخ بيکاري و کاهش نرخ رشد اقتصادي ايران، نتيجه سياست هاي غيرکارشناسي اقتصادي دولت است، اما در هفته گذشته اين هر سه به وقوع پيوست و معلوم شد آنچه اقتصاددانان مي گويند از روي دلسوزي و واقع نگري است و همين اقتصاددانان با توسل به دلايل گوناگون اثبات مي کنند که اجراي طرح تحول اقتصادي تورمي 50 تا 60 درصدي بر اقتصاد ايران تحميل خواهد کرد، اما گويا دانايي جرم است و بايد ناديده گرفته شود. اين نوع نگرش به دانايان و اتفاقات مشابه در مورد اساتيد و صاحبنظران متعدد و بازنشسته کردن و ممنوع التدريس شدن آنها مرا بر آن داشت، داستاني را نقل کنم که چگونه اميرکبير، امير کبير شد و تجليل از دانايان و پرهيز از چاپلوسان و متملقان را فرا روي خود قرار داد و به مقام واقعي ماندگاري نايل شد. اين داستان را با هم بخوانيم خالي از فايده نيست!
ماجراي شيخ عبدالحسين تهراني
ميرزا تقي خان اميرکبير در ابتداي وزارت خود نسبت به شيخ ملا عبدالرحيم بروجردي اعتقادي کامل داشت و وي را بسيار احترام مي کرد، چنانکه هر زمان شيخ به ديدارش مي رفت، امير به استقبال وي مي شتافت و او را بالاتر از خود مي نشاند و چون قصد بازگشت مي نمود تا مسافتي بدرقه اش مي کرد.
روزي کسي بر يکي از خدمتکاران خاص امير دعوي طلبي کرد و به ميرزا تقي خان شکايت برد. امير خادم و مدعي را نزد شيخ عبدالرحيم فرستاد تا درباره آن دو به عدالت قضاوت کند. شيخ پس از شنيدن گفته ها و رسيدگي به اسناد، دانست که حق با شاکي مي باشد اما در صدور حکم آنقدر تعلل کرد که مدعي دوباره نزد امير زبان به شکوه گشود. برحسب اتفاق همان روز شيخ عبدالرحيم به ديدار صدر اعظم رفت و سر فراگوش او برده و گفت: در فلان محاکمه خادم سرکار صدر اعظم محکوم است، راي و نظر شما چيست تا موافق آن حکم بدهم؟ امير از شنيدن اين سخن ناروا آشفته و خشمگين شد، اما به روي خود نياورد. شيخ چون آثار تغيير در حال او ديد پشيمان و شرمسار بيرون رفت و از آن پس امير کبير هرگز با وي سخن نگفت.
مقارن همان احوال، شيخ عبدالحسين نامي که در عتبات عاليات درس خوانده بود به تهران آمد و چون آهي در بساط نداشت در محله اي نامناسب خانه گرفت و چون مدتي از اقامتش گذشت، مبلغي به کاسب هاي محل بدهکار شد.
روزي با دلتنگي بسيار به مجلس روضه خواني يکي از علماي بزرگ رفت. پس از اتمام مراسم روضه خواني، ميان علماي حاضر در مجلس، بحثي علمي درگرفت و چون اختلا ف نظر پيش آمد شيخ عبدالحسين با بياني مستدل و روشن آن مساله را چنان شرح داد که همه به دانش و قدرت بيانش معترف شدند هنوز ساعتي از مراجعت شيخ به منزلش نگذشته بود که به او خبر دادند کسي بر در وي را مي طلبد چون بر در خانه آمد، يکي از فراشان خاص دربار را ديد فراش با احترام بسيار به او گفت اميرکبير فردا به ديدن شما خواهد آمد شيخ پاسخ داد بي گمان اشتباه کرده ايد، زيرا مرا با امير سابقه آشنايي و دوستي نيست. فراش گفت: مگر شما شيخ عبدالحسين تهراني نيستيد؟ جواب داد: بلي من هستم، اما ممکن است شخص ديگري با همين نام باشد. فراش گفت: مگر شما آن کس نيستيد که ديروز در مجلس روضه خواني درباره فلان مساله که مورد اختفا بود، بحث کرده و جواب قاطع داديد؟ گفت: چرا فراش گفت: پس من اشتباه نکرده ام و درست آمده ام شيخ گفت: مرا خانه اي در خور مقام امير نيست. خادم پاسخ داد: به هر حال امير به همين جا خواهد آمد شيخ عبدالحسين تهراني در فکر فرو رفت و هر چه کوشيد تا مختصر اسباب پذيرايي فراهم کند، مقدور نشد.
روز ديگر امير به خانه شيخ رفت و پس از احترام بسيار به وي گفت: اينجا شايسته مقام علمي و اخلا قي شما نيست، خانه اي با اثاثيه در يوسف آباد براي شما آماده کرده ام به آنجا نقل مکان فرماييد.
آنگاه صد اشرفي به شيخ داد تا قروض خود را ادا کند از آن روز شيخ عبدالحسين به سبب درستکاري وپارسايي و پرهيزگاري اش مورد احترام خاص امير و همه درباريان و بزرگان قرار گرفت و اعتقاد ميرزا تقي خان نسبت به او چندان بود که وي را به قطع و فصل امور شرعي گماشت و رسما شيخ را وصي خود کرد اين مرد بزرگوار مدرسه و مسجدي را که به نام خود او موسوم شد از محل ثلث اموال امير بنا نمود پس از کشته شدن امير کبير، درسال 1274 هجري قمري ناصرالدين شاه وي را مامور مرمت اماکن متبرکه کربلا و کاظمين و سامره نمود و به عراق فرستاد و او دوازده سال بدين کار نظارت داشت تا آنکه در روز بيست و دوم ماه مبارک رمضان سال 1286 در کربلاي معلي درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد.